**** مهرانه ***

الهي به اميد تو . تو كه نه جاني و نه غير از جان .نه در جان ، نه برون از جان
هميشه همراه . هميشه دوست . هميشه مهربان ...
سلام .3 هفته پيش محبوبه از ميان ما پر كشيد و رفت... ما مونديم و بغغضهايي كه چه دير راه گلومونو بستن....بغضهايي كه دير دلهاي خواب آلوده وتفتيده كويريمون رو بارون زدن....بغضهايي كه دير دشت فولاد و آهن دور برمون رو طراوت دادن..... مهرانه 19 ساله با پرپر شدن محبوبه همه اميدش را از دست داده است . او با حال خرابش ماهي يك بار هم كه شده با اكسيژن به ديدن محبوبه مي رفت. مهرانه از بدو تولد با اين بيماري همراه بوده است . شايد باور اينكه يك انسان 19 سال حتي يك لحظه طعم سلامتي رو نچشيده باشد براي خيليها دشوار باشد
مهرانه به دليل بيماري خود توان رفتن به مدرسه را هم نداشته ولي در منزل به كمك مادرش كه معلم بازنشسته مي باشد درسها را خوانده و توانسته ديپلم بگيرد .
دستهاي مهربان شما در انتظار كمك به مهرانه است
مهرانه چشم به راه كمكهاي شماست… تا دير نشده…

شماره حساب 705727 بانك ملي، شعبه آموزش و پرورش كرج، كد بانك 2631 به نام مهرانه قائمي
شماره حساب ارزي: حساب پس انداز قرض الحسنه 114061، شعبه چهارراه طالقاني كرج، كد 4180، كد سوئيفت: BSIRIRTHTAK، به نام مهرانه قائمی

 اين وبلاگ را براي اطلاعات بيشتر و همياري و همكاري با ساير هموطنان شب شکن
وبلاگي هم كه به نامه مهرانه تاسيس شده و در اون مطلب مينويسه  اينجا 

-----------------
كمي در مور او
----------------

از تهران تا كرج، براي رسيدن به خانه مهرانه، دختري كه زير دستگاه اكسيژن نفسهايش را مي شمارد، راه زيادي نيست اما براي خودش، همه راهها، حتي كوتاه ترين اش از تختخواب تا حمام، چه راه درازي است… مهرانه قائمي 19 سال دارد. از كوچكي به بيماري سی.اف مبتلا بوده و تنها راه علاجش، پيوند ريه است كه آنهم فقط در پاريس شدني است. از تهران تا پاريس هم راه زياد است، و هم گران؛ به اندازه 250 هزار يورو كه چيزي معادل 250 ميليون تومان مي شود. زياد است يا كم؟! نمي دانم. بستگي دارد به اينكه مثل پدر مهرانه، راننده تاكسي باشي و ظهرهاي گرم تابستان، خسته و كلافه، عرق بريزي و از هر مسافر 50، 100، 200 تومان كرايه بگيري، و وقتي به خانه برمي گردي، نداني كه يك مشت اسكناس مچاله را به زنت بدهي براي هزار و يك خرج زندگي، يا براي داروهاي گران قيمت دخترت؟! يا اينكه نه، پدر مهرانه نيستي؛ برج سازي هستي كه كم ترين اعداد زندگي ات، ميليارد است و همه راهها برايت كوتاه…
مهرانه را در خانه استجاريشان ملاقات مي كنم. زير دستگاه اكسيژن، روحيه بالايي دارد. هراس از مرگ تو چشمهاي اميدوارش نيست. مي گويد كه مدرسه نرفته اما درسش را در خانه تمام كرده است و آرزو دارد كه به دانشگاه برود. نمي تواند از خانه خارج شود چون هم به دستگاه سنگين اكسيژن وصل است و هم اينكه ريه هايش تحمل آلودگي هوا را ندارد و خيلي زود عفونت مي كند. مي گويد كه به نقاشي علاقه زيادي دارد و روزهاي بلندتابستان را با كشيدن نقاشي هاي شاد و رنگارنگ، قابل تحمل مي كند.
مهرانه با مهرباني به همه سوالاتم جواب مي دهد، اما وقتي تك سرفه هاي خشك و مكرر به سراغش مي آيد، ديگر توان حرف زدن ندارد… مادر حرفهايش را تكميل مي كند:
تا به حال دو بار زندگي مان را به خاطر مهرانه فروخته ايم… هزينه دارو و درمان دخترم خيلي زياد است؛ هرچند كميته امداد و بقيه جاها همكاري زيادي با ما مي كنند؛ با اينهمه هزينه مهرانه بالاست. هر روز كه مي گذرد، حالش وخيم تر مي شود. بايد هر چه زودتر به فرانسه اعزام شود ا ما با اين درآمد كم كه شوهرم از مسافركشي دارد، اين كار اصلاً براي ما مقدور نيست…
اين خلاصه اي بود از قصه تلخ مهرانه… سختي هايي كه او در تمام عمر نوزده ساله اش كشيده، خيلي بيش از اين حرفهاست… مهرانه يعني دختر معصومي كه كودكي نكرده، نوجواني را از دست داده اما براي جواني اش آرزوها دارد و چشم اميد، بعد از خداي مهربان، به همه هموطنان نيكوكاري دوخته كه مي توانند زندگي اش را و جواني وآروزها و اميدواري هايش را به او بازگردانند…

 

/ 0 نظر / 6 بازدید